310

[کلیک][کلیک]
تولدت مبارک جونمیونا!
"خیلي از شما بهم گفتین زندگیتون خاکستري بود چون جونمیوني نبود، اما بخوایم صادق باشیم باقي اعضاي اکسو بودن و چیزاي دیگه ایم بودن که دوس داشته باشین، من راجب بایس دومتون حرف نمیزنم، البته که میتونین باقي ایدلارو هم دوس داشته باشین اما بحث الان این نیس، چیزي که منظورمه اینه که نیازي نیست من شادیتون باشم، خیلیاتون بهم گفتین دارین واسه مدرسه اماده میشین، بعضیاتون دنبال شغلین، بعضیاتون دارین میرین دانشگاه، پس منم امیدوارم فقط کاریو بکنین که دلتون میخواد بکنین، همونقدر که همیشه منو تشویق میکنین میخوام بدونین منم همونقدر تشویقتون میکنم، یادتون باشه من همیشه همینجام و هواتونو دارم، یادتون نره" - کیم جونمیون 2022
+
[کلیک][کلیک]
" و در آخر کت خاکستری(ضعف ها) هرگز نمیره،فکر میکردم در آوردمش ولی آخرش تو یه جایی از من باقی مونده "
+ این آدمیه که من دوسش دارم " سوهو " کسی که اسمش به معنای حفاظته و همیشه هم اینکارو میکنه جوری که این مرد حرف میزنه باعث میشه بغضم بگیره. :"))
و خرگوش کوچولو در اخر میگه که: [کلیک]
جونمیونا امیدوارم سال های سال توی ذهنم بمونی :)

309

خب..از هفته ی پیش بگم که اولین عروسی ای بود که خستگی برگشتن به خونه همراه با شادی بود :))
توی عروسی تونستم مغز پاره کن رو ببینم توقع نداشتم باشه 👀
موقعی که روی استیج شلوغ شد همراه با مغز پاره کن رفتم رقصیدم!! اولش استرس داشتم و در طول عروسی هر دفعه که میرفتم روی استیج چشام یه لحظه تار میشد اینو به بچه شهری گفتم،گفت که ترس از ارتفاع داری! تعجب کردم اخه استیج خیلی هم بالا نیست که...
موقعی که مردا اومدن مامانم و بقیه هی به منو بچه شهری گفتن بیاین برقصین تو فیلم باشین هیچی دیگه ماهم رفتیم اما من میدونم علی(پسرعموم) تا چندوقت که بریم خونشون هی با این خاطره سربه سرمون میزاره-- [من از الان خودم رو اماده کردم]
این هفته کلا بیکار بودیم و باید بگم که مدیر مدرسمون فقط الکی میگفت بیاین.
اما دیروز دوتا اتفاق افتاد:
1. امتحان لیسنینگ رو به کل فراموش کردم و امتحان ندادم و خانوم محترم گفتن که شاید دوباره از بچه های که مشکل داشتن امتحان بگیرم (خداکنه🤲)
2. بستم بعد یه هفته رسید ㅠ ㅠ [کتاب ایستاده استوار در 24 سالگی + هدیه:پک پولاروید اکسو  :"))) ]
موقعی که عکسارو به مامانم نشون میدادم به عکس کای که رسید گفت: این دختره؟
من اون لحظه:

خندیدم و گفتم همشون پسرن D:
:))))
+ هفته ی دیگه امتحاناته!
اولین امتحانمون قران و خب نگرانی ای ندارم ولی یه کوچولو اینقدر 🤏 برای علوم نگرانم-
فقط یه جای برنامه خرابه،دقیقا روزی که امتحان ریاضی میدیم فرداش امتحان فارسیه حداقل یه روز فاصله بینشون می بود--

308

فردا تعطیلیم و من میتونم یه خواب راحت داشته باشم :))))
روز چهارشنبه عروسی (ف) اما واقعا حسش نیست ماه ها برای همچین روزی لحظه شماری میکردم کی عروسیش برگزار میشه حالا که دو روز دیگه نه یه روز دیگه س نمیخوام که برم :")
اخه عروسی های اینجا خیلی طولانین و از طرفی باید برقصم-
- امروز موهام رو حنا کردم!^^
رنگ قشنگی شده دوسش دارم :)>
- راستش از چهارشنبه این هفته میترسم. زود بیاد و تموم بشه خوبه.
+ + " انقدر مجبور شدیم برای اینکه دیگران فکر نکنن چقدر ضایع یا مسخره هستیم، از چیزهایی که دوست داریم دست بکشیم که فراموش کردیم زندگی کنیم. " mia - [کلیک]

307

قول میدم.. قول میدم این هفته ی پر از امتحان که تموم شد نقاشی بکشم!

306

سیل اسپویل سریال " صدای جادو " از هر طرف داره منو خفه میکنه-
الان تا اسم صدای جادو رو میبینم از اونجا فرار میکنم دیگه اجازه نمیدم این یکی برام کاملا اسپویل بشه!
خوشبختانه فرارها تا به الان موفقیت امیز بوده و هیچ اسپویلی نشدم!
+ لازم به ذکر است که بگم یه ذره که نه ولی حس میکنم ته داستان اسپویل شده واسم :"

305

تولدت مبارک بکهیونا،نقاشِ کوچولو :))
"امشب هم، اميدوارم رویای سیاه ببینی. بيا باهم خوب استراحت كنيم . بيا تو روياهامون همديگه رو ملاقات كنيم، نورِ من !"
- بیون بکهیون.
You are my Sunshine
My only sunshine
you make me happy
When skies are gray
You'll never know, dear
How much I love you
Please don't take my sunshine away

:))

304

خدافظ جوجه کوچولو :))

زود برگرد باشه؟ یادت نره غذاهای سالم بخوری!🫂✨


+ 547 روز منتظرت می مونم نه منتظرت می مونیم! :))

303

تولدت مبارک پاندا کوچولویی که از ارواح میترسی :))🫂✨🐼

اما شاید باورت نشه ولی یکی از دلایلی که ظرف می‌شورم تویی😂:>

302

در رابطه با پست 301 باید بگم که از اون پنج ساعت،چهار ساعتش رو خوابیدم و فقط یه ساعتش رو درس خوندم :">>>

안녕[Hello]-

" 'سلام'
تنها با نوشتن همین یه کلمه،
تمومش می‌کنم."

{​​​​​​Welcome Back Chen :>}

+ ششم دبستان لیموناد کسی بود که من رو صمیمی ترین دوست خودش میدونست سعی میکرد بهم نزدیک بشه تا باهم دوستای خوبی باشیم اما من بهش توجه نمیکردم اون زمان همش میخواستم که با آیدا و بقیه باشم! یادمه لیموناد یه بار ازم خواست زنگ تفریح باهم بریم تو حیاط مدرسه درس بخونیم و جواب من این بود: " نه من نمیتونم اونجا درس بخونم! " اما بعدش زنگ تفریح که خورد کسی که با دوستای دیگش رفت تو حیاط همراه با کتاب کی بود؟ درسته من! ، من دلش رو شکستم! 

شاید باورتون نشه ولی سال ششم یه جوری بود که انگار من یه پسرم که بین دو تا دختر گیر کرده! سوالی که سال ششم سوفی جلوی لیموناد ازم پرسید این بود که منو بیشتر دوست داری یا لیموناد رو؟ برای اینکه هیچکدومشون ناراحت نشن گفتم هردوتون رو پنجاه پنجاه دوست دارم!! و بعدش چیزی که من تو گوش سوفی گفتم جرقه ی شروع ماجرا بود،چیزی که من به سوفی گفتم این بود که: تو رو بیشتر دوست دارم!! ، آخرین روز اون هفته لیموناد نامه ای به من داد:که تو دو رو هستی! جلوی من یه جوری جلوی سوفی یه جور دیگه! حقیقت هم همین بود. شنبه من جوابش رو دادم که با نامت اخر هفتم رو خراب کردی و باعث شدی که گریه کنم! لیموناد بعد اون ماجرا ازم عذرخواهی کرد و ما صمیمی تر شدیم اما این صمیمیت خیلی پایدار نبود ولی کسی که باید عذرخواهی میکرد از لیموناد و همینطور سوفی من بودم :)))

یه سال گذشت و ما رفتیم کلاس هفتم،سالی که من بارها سوال مسخره ای رو از خودم میپرسیدم: اون چطور تونست بعد از اینکه با من صمیمی شد حالا بره با بچه شهری صمیمی بشه؟!!

اون سال از این ناراحت بودم ولی بعدا متوجه شدم این تقصیر خودمه و ربطی به بچه شهری نداره اما فکرنمیکردم که بچه شهری متوجه ناراحتی من درباره صمیمی شدنش با لیموناد بشه! ازم پرسید: از اینکه با لیموناد صمیمی ام ناراحتی؟! و من جواب دادم: نه!!

سال نهم:

چند هفته پیش بچه شهری و لیموناد از هم ناراحت بودن،متوجه این که لیموناد دیگه باهامون نمیاد توی حیاط مدرسه و حرف نزدنش با بچه شهری شدم اما چیزی بهشون نگفتم تا اینکه خود بچه شهری یه شب بهم گفت، بهش گفتم که فردا تشکیلات دوستانه داریممم! اما فرداش تشکیلات دوستانه تشکیل نشد چون میدونستم بچه شهری نمیخواد یکم دیگه صبر کردم و ایندفعه لیموناد کسی بود که اومد پیشم و بهم ماجرا رو گفت.این ماجرا روز بعدش حل شد و این دونفر آشتی کردن و ظاهرا مشکل این بوده که هر دوطرف حس میکردن طرف دیگه مایل به ادامه دوستی نیست و از هم بدشون میاد [👀]

در طی اون چندروزی که باهم قهر بودن لیموناد با من بود و حسی که اون چند روز داشتم شبیه این بود که دوست دختر یکی رو ازش گرفتم :"|| 

و الان سومین سالیه که این دونفر باهم صمیمی ان اما من هنوزم نمیدونم چرا در طی این سه سال سعی میکردم دوستی این دونفر رو پایدار نگه دارم!! :)))

{ الان از اینکه اینجا نوشتمش حس بهتری دارم تا اینکه هی این ماجرا و کلماتش تو ذهنم رژه بره!}

+ سه روز پیش من و بچه شهری برای آزمون نمونه ثبت نام کردیم استرس دارم! اگه قبول نشم چی؟! :"" 

موقع ثبت نام فهمیدیم که نمونه رشته ریاضی رو نداره و چیزی که من با شنیدنش تعجب کردم این بود که بابا به بچه شهری گفت: " اگه دوست داری تربت مدرسه عادی ثبت کنیم،هر جور خودت دوست داری دخترم." من اینجوری بودم که بچه شهری قبولش کن!! فرصت ها فقط یه بار در خونه آدم رو میزنن😂✨

اما تکلیف من که مشخص بود برای رشته :)))

علوم تجربی.

تو بخش هنرستان دیدم که هنرستان نمونه قوچان رشته نقاشی رو داره!! اونم انتخاب کردم ولی فکر نکنم برم! نقاشی رو دوست دارم حتی بیشتر از تجربی! اما دلایلی که برای نرفتنش دارم خیلی بیشتر از رفتنشه و همینطور خانواده ام هم زیاد موافق نیستن به غیر از بابا که دقیقا نگفت مخالفه یا موافق،فقط بهم گفت: میخوای برو ولی پشیمون شدی نگی بابا نگفت اینو نرو فلانه!

+ اما یه اتفاق دیگه!

بالاخره تونستم وارد اپلیکشن Lysn بشم! ㅠ ㅠ✨ البته میترا برام درست کردددد خیلی خیلی ازش ممنونم! به قدری که اون روز خوشحال بودم و ذوق داشتم خودم رو به زمین و آسمون میزدمㅋ ㅋ ㅋ

+ سه شنبه که هنر داشتیم خانوم جینگول اون فصلی که درباره نمایشنامه اس رو درس داد و بهمون گفت که در حد یه دقیقه بیاین یه صحنه از فیلم یا هر چیزی که دوست دارین رو بازی کنین!

من که نرفتم چون نه چیزی تو ذهنم بود نه اعتماد به نفس داشتم-

صحنه هایی که اون روز بچه های اجزا از پایتخت گرفته تااااا فیلم ترکی و خاطرات یک خوناشام و آینه بغل و.... بود😂

کلی خندیدیم :))))

و در آخر خانوم جینگول بهمون گفت که از ۲۵ سال دیگه ی خودمون یه تصوری رو بگیم! تصور بچه ها جالب بود و شنیدن اینکه یکی از این بچه ها دوست داره اون موقع یه بچه ۱۸ ساله داشته باشه باعث شد اینجوری بشم که: اُلاهی چه ناناز ㅠ^ㅠ✨

اولش فکر کردن به ۲۵ سال دیگه باعث شد بترسم و یدفعه چشمام رو ببندم! باعث شد به این فکرکنم اون موقع آیا کسی هستم که از خودم راضی باشم؟! اون موقع هنوز دوستام هستن؟! اون موقع دنیا چقدر تغییر کرده؟!! :"))

{ خیلی حرف زدم! :))) }

301

5 ساعت به برگشتن چن... :>✨🦖

- ببینم تو این 5 ساعت چقدر درس میخونم!:">

300

اول از همه یه نفس میکشم بخاطر اینکه بالاخره این هفته تموم شده :))
متاسفانه رمضون مرده...
وقتی پیداش کردیم به نظر میرسید یه چند روزی باشه که مرده چون کرم ها به بدنش نفوذ کرده بودن،و متاسفانه روز بعدش یه بچه گربه مرده تو حیاط پشتی،مامان پیدا کرد که انگاری یه کم ناقص و کوچکتر از بقیه بچه گربه هایی بود که تازه به دنیا میان-
اما دیشب:
باید بگم که چن دستش شکسته!
معلوم نیست چرا ولی انگار که بچه های همسایه مقصر بودن!
[چند وقته که وقتی سفره رو پهن میکنیم میاد نزدیک سفره باهامون هم سفره میشه ㅋ ㅋ ㅋ]
دیشب انقدر مظلوم نمای میکرد بخاطر دستش :))) -
اخرش هم براش غذا ریختیم تا میری بیرون میگی پیشی یه دفعه میبینی یه 5 یا شایدم بیشتر گربه میاد (مهدکودک گربه داریم ما*)
+ روز چهارشنبه متاسفانه توی مدرسه افتادم!
و ساق پام پوسته پوسته شد همینطور زخمی؛سعی کردم تحملش کنم و گریه نکنم ولی اخرش هم نتونستم بعد از اینکه مغز پاره کن و بچه شهری واسم چسب زخم زدن بعد از چند دقیقه گفتم:
بزارین یکم گریه کنم خالی شم!
بچه ها فکرکردن همینجوری یه چیزی میگم اما بعد حرفم سرم رو گذاشتم رو شونه مغز پاره کن و شروع کردم به گریه کردن!
پر بودم از احساسات غمی که داشتن منو از درون مثل یه بمب منفجر میکردن.
زنگ قبلش هم بخاطر امتحان زبان بخاطر بی دقتی ای که داشتم که میتونستم نداشته باشمش و بیست بشم ناراحت بودم اون موقع سرکلاس از خانوم کامیاب اجازه گرفتم رفتم بیرون ولی نمیتونستم خودم رو خالی کنم چون اون موقع با چشمای قرمز برمیگشتم سرکلاس :)))
من گریه میکردم و بچه ها میخندیدن.
برای مسخره کردن نبود شایدم بود ولی بخاطر اینکه بهم میخندیدن ناراحت نشدم.
یکی از بدترین اتفاق ها توی مدرسه همینه که جلو همه بیوفتی :)))))
+ اتک و توکیو رو تموم کردم.
و باز برای اتک باید صبر کنیم...
اما توکیو...من زیاد انیمه ش رو دوست نداشتم ولی در کل داستان خوبی داره اما من مانگاش رو بیشتر دوست دارم D:
زیبایی حقیقی رو شروع کردم-
خیلی قشنگه اشک بارون میشم وقتی میبینم*
جوکیونگ رو میتونم درک کنم :))
به نظر من جوکیونگ بدون ارایش زشت نیست معمولیه بازم خوبه-
نمیخوام بگم زشتم یا قشنگم ولی بعضی وقتا حس زشت بودن رو دارم!
بخاطر پوست تیرم با بقیه خواهرام فرق دارم... و این خیلی وقتا باعث ازارم میشه چون یکی از دلایلی که نمیتونم با بچه ها کوچیک ارتباط برقرار کنم اینه که من برای اونا زشتم و همینطور سیاه!
شبی که اون بچه کوچولو بهم گفت زشت و سیاه چیزی بهش چیزی نگفتم،میخواستم گریه کنم ولی جلوی اون همه ادم بزرگ نمیشد که!
اخرش هم فکرکردن به این حرف برای چندروز به کل دیوونه ام کرد هه هه-
به هر حال دیگه تموم شده و سعی میکنم که بهش فکر نکنم ولی بعضی وقتا ناخودآگاه یادم میاد که بهم چی گفته!
گو اون خواهر سوجون توی زیبایی حقیقی گفت که ترجیح میده با همین صورتی که داره زندگی کنه :))
اره خب این بهتره..که با صورتی که خدا برات درستش کرده کنار بیای و بهش دست نزنی :]

299

تولدت مبارکا باشه رییس لویِ کوچولو :))
- در حال بروزرسانی...؟!