در رابطه با پست 301 باید بگم که از اون پنج ساعت،چهار ساعتش رو خوابیدم و فقط یه ساعتش رو درس خوندم :">>>
안녕[Hello]-
" 'سلام'
تنها با نوشتن همین یه کلمه،
تمومش میکنم."
{Welcome Back Chen :>}
+ ششم دبستان لیموناد کسی بود که من رو صمیمی ترین دوست خودش میدونست سعی میکرد بهم نزدیک بشه تا باهم دوستای خوبی باشیم اما من بهش توجه نمیکردم اون زمان همش میخواستم که با آیدا و بقیه باشم! یادمه لیموناد یه بار ازم خواست زنگ تفریح باهم بریم تو حیاط مدرسه درس بخونیم و جواب من این بود: " نه من نمیتونم اونجا درس بخونم! " اما بعدش زنگ تفریح که خورد کسی که با دوستای دیگش رفت تو حیاط همراه با کتاب کی بود؟ درسته من! ، من دلش رو شکستم!
شاید باورتون نشه ولی سال ششم یه جوری بود که انگار من یه پسرم که بین دو تا دختر گیر کرده! سوالی که سال ششم سوفی جلوی لیموناد ازم پرسید این بود که منو بیشتر دوست داری یا لیموناد رو؟ برای اینکه هیچکدومشون ناراحت نشن گفتم هردوتون رو پنجاه پنجاه دوست دارم!! و بعدش چیزی که من تو گوش سوفی گفتم جرقه ی شروع ماجرا بود،چیزی که من به سوفی گفتم این بود که: تو رو بیشتر دوست دارم!! ، آخرین روز اون هفته لیموناد نامه ای به من داد:که تو دو رو هستی! جلوی من یه جوری جلوی سوفی یه جور دیگه! حقیقت هم همین بود. شنبه من جوابش رو دادم که با نامت اخر هفتم رو خراب کردی و باعث شدی که گریه کنم! لیموناد بعد اون ماجرا ازم عذرخواهی کرد و ما صمیمی تر شدیم اما این صمیمیت خیلی پایدار نبود ولی کسی که باید عذرخواهی میکرد از لیموناد و همینطور سوفی من بودم :)))
یه سال گذشت و ما رفتیم کلاس هفتم،سالی که من بارها سوال مسخره ای رو از خودم میپرسیدم: اون چطور تونست بعد از اینکه با من صمیمی شد حالا بره با بچه شهری صمیمی بشه؟!!
اون سال از این ناراحت بودم ولی بعدا متوجه شدم این تقصیر خودمه و ربطی به بچه شهری نداره اما فکرنمیکردم که بچه شهری متوجه ناراحتی من درباره صمیمی شدنش با لیموناد بشه! ازم پرسید: از اینکه با لیموناد صمیمی ام ناراحتی؟! و من جواب دادم: نه!!
سال نهم:
چند هفته پیش بچه شهری و لیموناد از هم ناراحت بودن،متوجه این که لیموناد دیگه باهامون نمیاد توی حیاط مدرسه و حرف نزدنش با بچه شهری شدم اما چیزی بهشون نگفتم تا اینکه خود بچه شهری یه شب بهم گفت، بهش گفتم که فردا تشکیلات دوستانه داریممم! اما فرداش تشکیلات دوستانه تشکیل نشد چون میدونستم بچه شهری نمیخواد یکم دیگه صبر کردم و ایندفعه لیموناد کسی بود که اومد پیشم و بهم ماجرا رو گفت.این ماجرا روز بعدش حل شد و این دونفر آشتی کردن و ظاهرا مشکل این بوده که هر دوطرف حس میکردن طرف دیگه مایل به ادامه دوستی نیست و از هم بدشون میاد [👀]
در طی اون چندروزی که باهم قهر بودن لیموناد با من بود و حسی که اون چند روز داشتم شبیه این بود که دوست دختر یکی رو ازش گرفتم :"||
و الان سومین سالیه که این دونفر باهم صمیمی ان اما من هنوزم نمیدونم چرا در طی این سه سال سعی میکردم دوستی این دونفر رو پایدار نگه دارم!! :)))
{ الان از اینکه اینجا نوشتمش حس بهتری دارم تا اینکه هی این ماجرا و کلماتش تو ذهنم رژه بره!}
+ سه روز پیش من و بچه شهری برای آزمون نمونه ثبت نام کردیم استرس دارم! اگه قبول نشم چی؟! :""
موقع ثبت نام فهمیدیم که نمونه رشته ریاضی رو نداره و چیزی که من با شنیدنش تعجب کردم این بود که بابا به بچه شهری گفت: " اگه دوست داری تربت مدرسه عادی ثبت کنیم،هر جور خودت دوست داری دخترم." من اینجوری بودم که بچه شهری قبولش کن!! فرصت ها فقط یه بار در خونه آدم رو میزنن😂✨
اما تکلیف من که مشخص بود برای رشته :)))
علوم تجربی.
تو بخش هنرستان دیدم که هنرستان نمونه قوچان رشته نقاشی رو داره!! اونم انتخاب کردم ولی فکر نکنم برم! نقاشی رو دوست دارم حتی بیشتر از تجربی! اما دلایلی که برای نرفتنش دارم خیلی بیشتر از رفتنشه و همینطور خانواده ام هم زیاد موافق نیستن به غیر از بابا که دقیقا نگفت مخالفه یا موافق،فقط بهم گفت: میخوای برو ولی پشیمون شدی نگی بابا نگفت اینو نرو فلانه!
+ اما یه اتفاق دیگه!
بالاخره تونستم وارد اپلیکشن Lysn بشم! ㅠ ㅠ✨ البته میترا برام درست کردددد خیلی خیلی ازش ممنونم! به قدری که اون روز خوشحال بودم و ذوق داشتم خودم رو به زمین و آسمون میزدمㅋ ㅋ ㅋ
+ سه شنبه که هنر داشتیم خانوم جینگول اون فصلی که درباره نمایشنامه اس رو درس داد و بهمون گفت که در حد یه دقیقه بیاین یه صحنه از فیلم یا هر چیزی که دوست دارین رو بازی کنین!
من که نرفتم چون نه چیزی تو ذهنم بود نه اعتماد به نفس داشتم-
صحنه هایی که اون روز بچه های اجزا از پایتخت گرفته تااااا فیلم ترکی و خاطرات یک خوناشام و آینه بغل و.... بود😂
کلی خندیدیم :))))
و در آخر خانوم جینگول بهمون گفت که از ۲۵ سال دیگه ی خودمون یه تصوری رو بگیم! تصور بچه ها جالب بود و شنیدن اینکه یکی از این بچه ها دوست داره اون موقع یه بچه ۱۸ ساله داشته باشه باعث شد اینجوری بشم که: اُلاهی چه ناناز ㅠ^ㅠ✨
اولش فکر کردن به ۲۵ سال دیگه باعث شد بترسم و یدفعه چشمام رو ببندم! باعث شد به این فکرکنم اون موقع آیا کسی هستم که از خودم راضی باشم؟! اون موقع هنوز دوستام هستن؟! اون موقع دنیا چقدر تغییر کرده؟!! :"))
{ خیلی حرف زدم! :))) }