خب..از هفته ی پیش بگم که اولین عروسی ای بود که خستگی برگشتن به خونه همراه با شادی بود :))
توی عروسی تونستم مغز پاره کن رو ببینم توقع نداشتم باشه 👀
موقعی که روی استیج شلوغ شد همراه با مغز پاره کن رفتم رقصیدم!! اولش استرس داشتم و در طول عروسی هر دفعه که میرفتم روی استیج چشام یه لحظه تار میشد اینو به بچه شهری گفتم،گفت که ترس از ارتفاع داری! تعجب کردم اخه استیج خیلی هم بالا نیست که...
موقعی که مردا اومدن مامانم و بقیه هی به منو بچه شهری گفتن بیاین برقصین تو فیلم باشین هیچی دیگه ماهم رفتیم اما من میدونم علی(پسرعموم) تا چندوقت که بریم خونشون هی با این خاطره سربه سرمون میزاره-- [من از الان خودم رو اماده کردم]
این هفته کلا بیکار بودیم و باید بگم که مدیر مدرسمون فقط الکی میگفت بیاین.
اما دیروز دوتا اتفاق افتاد:
1. امتحان لیسنینگ رو به کل فراموش کردم و امتحان ندادم و خانوم محترم گفتن که شاید دوباره از بچه های که مشکل داشتن امتحان بگیرم (خداکنه🤲)
2. بستم بعد یه هفته رسید ㅠ ㅠ [کتاب ایستاده استوار در 24 سالگی + هدیه:پک پولاروید اکسو  :"))) ]
موقعی که عکسارو به مامانم نشون میدادم به عکس کای که رسید گفت: این دختره؟
من اون لحظه:

خندیدم و گفتم همشون پسرن D:
:))))
+ هفته ی دیگه امتحاناته!
اولین امتحانمون قران و خب نگرانی ای ندارم ولی یه کوچولو اینقدر 🤏 برای علوم نگرانم-
فقط یه جای برنامه خرابه،دقیقا روزی که امتحان ریاضی میدیم فرداش امتحان فارسیه حداقل یه روز فاصله بینشون می بود--