قراره فردا بی خوابی بکشم!
+ وای خدایا زنگ اول ریاضیه!!!

430

وقتی این پست رو میذاشتم هیچ وقت فکرش رو نمی کردم سال بعدش مردم دارن برای آزدای میجنگن!!

429

شب عروسی مهلا خوب بود؛
چیزی که فهمیدم اون شب یکم دردناک و اعصاب خوردکن بود،نمیدونم اینو کجا خوندم ولی میگفت : " ما سوار یه اتوبوسیم که هردفعه ادمای جدید سوار و ادمای قبلی پیاده میشن! " اره جای من و بچه شهری رو توی اون گروه کسایی گرفتن که من ازشون متنفرم و واقعا چه زود هم با هم خوب شدن اما من و بچه شهری چی؟! هنوز کاملا صمیمی نیستیم!!
نمیگم نباید با کس دیگه ای دوست میشدن میخوام اینو بگم که همیشه یه جایی یه سری ادما پشت سرت باقی می مونن. [ وقتی میگن که " جاتون تو مدرسه خالیه " حسم بهم میگه : باور نکن! دروغه ، از چهرش مشخصه!! ]
+ اما دیروز تولد بیتا تو خونشون میتونم بگم نسبتا عالی بود! :> منهای اون دو حرفی که ستایش گفت-
کلی خندیدیم. حس میکنم اگه من تنها بودم هیچ وقت نمیتونستم دخترخاله های بیتا رو به خنده بندازم ولی ستایش اینکارو کرد. دخترخاله های بیتا واقعا خیلی خوبن :)) اونا هم BL نگاه میکنن و چقدر خوشحال شدم موقعی که فهمیدم اونا هم semantic error رو دوست دارن!!
وای آنا سر صحنه ی my only 12% جیغ کشید!! چقدر اون تیکه اش که پسره به اون یکی دیگه میگفت I love your voicr , I love your smile , I love your body ... قشنگ بود ㅠ ㅠ اشککک*
_ قصد دارم نگاه کنم ولی حسم میگه بهتره الان شروعش نکنم!!
در آخر هم کلی عکس مسخره گرفتیم که هر وقت نگاه کنم خندم میگیره XD ، کادوی بیتا خیلی عجله ای شد و واقعا خوب نشد و اینو تا وقتی زندم احتمالا یادم بمونه.
امیدوارم سال دیگه کادوی بهتری بهت بدم! چیزی که واقعا دوست داشته باشی. :)
+ نمیدونم اینجا گفتم یا نه ولی موقع ازمون نمونه همونجا از دونفر متنفر شدم که الان هردوشون قبول شدن و یکیشون کلاس ما هستش :))))) و خداروشکر که هردوشون تو یه کلاس نیستن.

428

دوشنبه شب وقتی ستایش به خوابگاه زنگ زد و گفت بیا پنجشنبه تولد بیتا رو بگیریم به امید اینکه پنجشنبه سرم خلوته قبول کردم و الان که نگاه میکنم به این هفته میبینم همچین خلوت هم نیست :) ؛ به هر حال ما فردا تولد رو میگیریم اگه ستایش جوابم رو بده ببینم دقیقا قراره چیکار کنیم.
بعد اینکه تلفن رو قطع کردم کلی از سرپرست معذرت خواهی کردم چون وقتی ستایش زنگ میزنه دیگه نمیتونی قطع کنی! اخه دختر یه هفته 5 روز داره همه حرفاتو نمیخواد یه شبه بگی XD مدیرمون هم تو اتاق سرپرستی بود ازم پرسید دوست همین مدرسته؟ من گفتم که نه مدرسه جنگل ، یه جوری بهم نگاه کرد که حس کردم با چشماش داره بهم میگه قطع ارتباط.
+ بالاخره دیشب بهشون گفتم به ی و بچه شهری ، که چرا هر وقت سعی میکنم بدون عصبانیت باهاتون صحبت کنم شما باهام بد حرف میزنین و وقتیم که با عصبانیت حرف میزنم میخواین منو بخورین!! چیزی نگفتن درواقع اینقدر بحثش کوتاه بود که حتی به یه دقیقه هم نرسید به همین خاطر جمله خودم یادم مونده.
++ موضوع دیشب این بود که ی گفت بچه های کلاسمون حتی معلم نژادپرسته! و ی فقط سکوت کرده! بهش گفتم باید به معلمتون یه چیزی میگفتی نباید سکوت میکردی اونم گفت اگه اشتباهش رو جلو جمع میگفتم بدتر میشد بچه ها هم که از اون خانوم خوششون نمیاد اشتباه خودشون رو نمی دیدن تازه ما دانش اموزیم اینجا یاد میگیریم تا معلم اشتباه رو بگه اگه هر دفعه اون اشتباه کنه و من بگم اون احترام بین معلم و دانش اموز شکسته میشه!
من گفتم خب تو منظور رو به کل جمع میگفتی یا اصلا زنگ تفریح به معلتون اشتباهش رو میگفتی!! و اون جواب داد: من حوصله ندارم!
اگه من سرکلاس می بودم اون اشتباه رو به کل جمع میگفتم حتی با صدای اروم که حداقل فقط یه نفر بشنوه! چرا باید سکوت کنی؟! چون معلمه؟! هر انسانی اشتباه میکنه و باید اشتباهش رو درست کنه! ولی اون قبول نکرد.
به نظر من اگه سرکلاس چیزی به معلم نگفته درسته چون خبر دارم که بچه ها از اون معلم زیاد خوششون نمیاد ولی اینکه حداقل زنگ تفریح به معلم یا بچه های کلاسشون نگفته که حرف اشتباهی زدن رو غلط میدونم!
+++ لعنت به تو ن.ک ، یه روزی قاب عکست رو می شکنم!
+ برم درسام رو شروع کنم.

427

!!But I'm a creep

426

:"]

425

بچه های خوابگاه بهم میگن شبیه پسرایی مخصوصا با اون پیرهنت! :))
+ یه عدد کلاه سیاه تو خوابگاه سرم میکنم و با پیراهن آبیم وقتی خودمو تو آینه نگاه میکنم یاد پارک سئو هام تو سریال semantic error میفتم :)) [ این سریال اولین رتبه سریال بی ال موردعلاقم رو داره بعدش your name engraved herein و بعد you make me dance :]


+ :))))))) بچه شهری بهم میگه با این کلاه منو یاد جاستین بیبر میندازی و من تعجب میکنم و میخندم!
+ امروز زنگ اخر بیکار بودیم برای همین بچه ها گفتن بیاین بریم با بچه های دهم انسانی مسابفه والیبال بدیم من که نرفتم چون تعداد توی زمین زیاد بود و باید عین یه مجسمه یه گوشه وایمیسادم.
برای همین با چند تا از بچه ها یه توپ دیگه رو برداشتیم و خودمون والیبال بازی کردیم اون اخرا هم تنهایی با بچه شهری بازی کردم،توپش انقدر سفت بود! موقع ساعد زدن دستام قرمز میشد و سوز میکشید! دیگه اخرش برای همین دست از بازی کشیدیم و رفتیم تو خوابگاه.
+ فردا عروسی مهلاعه و هیچ شوقی ندارم. حتی برام مهم نیست که رنگ لباسامون با بقیه بچه ها هماهنگ باشه یا نه! ولی بچه شهری میگه بیا بپرسیم شاید خواستن همه مثل هم باشن اما من میگم هر کی هر چی دوست داره بپوشه با هر رنگی!
_ عاشق لباس های عجق وجقم اون لباسایی که با هم هیچ هماهنگی ای ندارن :))))

424

امشب وقت دیدن قطار بوسانِ!

423

ادمای زیادی رو میبینم که رشته ای رو میخونن که دوست ندارن ادمای زیادی میبینم که هنر دوست داشتن و پا روش گذاشتن!! :)
+ نمیتونم بدون صداتون طاقت بیارم وقتی اخر هفته برای رفع دلتنگی چند ثانیه به صداتون گوش میکنم با خودم میگم کاش میتونستم صداتون رو تو قفس زندانی کنم که تا ابد پیشم باشه.
_ chen :] تیزر اهنگ جدیدت منتشر شده ولی من هنوز نتونستم ببینم احتمالا هفته دیگه نگاه کنم که تا اون موقع آلبومت هم منتشر شده. :))
+ تصمیم گرفتم پولام رو جمع کنم تا " فتوبوک نردبان اکسو " رو بخرم + البوم چن.
و تصمیم دیگم هم اینه که درسته هالووین تموم شده ولی من میخوام یه کاری واسش انجام بدم!
++ یکشنبه تولد کریسه و من هیچ عکسی ازش ندارم که نقاشیش رو بکشم و ناراحتم-
_ اهنگ creep که چانیول کاور کرده رو خیلی خیلی دوست دارم :)))))

422

یه سال پیش هانارو زیر پست تبریک هالووین نوشت : امیدوارم که هالووین سال دیگه یه کار انجام بدی!
الان یه سال گذشته حتی از هالووین هم رد شده من کاری نکردم هانارو! متاسفم! خوابگاه بودم و حتی یادم رفته بود که اون روز هالووینه ، اگه یادم بود حتما اونجا یه کاری میکردم.
به هر حال هالووینی که گذشت مبارک باشه :))
+ دیشب تو عروسی بیتا رو دیدم! خیلی تعجب کردم چون توقع نداشتم اونجا باشه!! از دیدنش خوشحال شدم و منو به دخترخاله هاش معرفی کرد من از آنام؟ (فکرکنم همین اسمش بود-) خوشم اومد. :>>>
تازه امروز صبح مهلا زنگ زد و هفته دیگه عروسیشه ، وای یعنی دیگه میره خونه خودش!! به نظرم خیلی خیلی زوده حتی یه چیزی بیشتر از خیلی خیلی زود ولی به هر حال این تصمیم خودشه و امیدوارم که هفته دیگه درسا سنگین نباشه تا بتونم برم :]

421

سه تا از همکلاسی هام خوابگاهین تقریبا با هم دوستیم ولی نهایتا درباره درس با هم حرف می‌زنیم ، اسم یکیشون ساجده‌س بعد آرمی هم هست یه ماگ داره عکس بی‌تی‌اس هر وقت از دور میبینم یکیشون رو شبیه کای و یکی دیگشون رو شبیه بکهیون میبینم و کلی قلبم اکلیلی میشه و دلم برای خونه و اکسو تنگ میشه ㅠ ㅠ✨‌‌

+ از هفته ها پیش قصد گفتن اینو دارم تو دلم مونده بود!!

++ تازه با ساجده یکم درباره کیپاپ حرف زدم در حد یه سوال که چند وقته آرمی هستی؟ و اونم گفت تقریبا ۲ سال میشه :» ( منم ۲ ساله اکسوالم!!✨)

420

من دوباره برگشتم خونه و خیلی خوشحالم! :))
" هیچی مثل خونه ی آدم نمیشه " چقدر جمله درستی.
الان یه ماهه تو خوابگاهیم و از روز اول خیلی بهتره ، بیشتر با بقیه اشنا شدیم و با بچه های کلاس دیگه حرف میزنیم؛ روز شنبه امتحان زیست دادیم و از 15 نمره 14.5 شدم. وارد فصل گوارش شدیم و واقعا عجیبا غریبا!!
امتحان ریاضی که 5 سوال بود و هر سوال 2 نمره داشت ، 4.5 شدم :))) زندگی زیباست. جالب اینه که نمیدونم چرا ولی رو نمره هام دیگه حساس نیستم یعنی منظورم اینه که وقتی دیدم 4.5 شدم باعث نشد گریم بگیره یا بغض کنم! به هر حال خوبه که دیگه مثل قبلا ناراحت نمیشم.
امروز هم یه امتحان ریاضی دیگه داشتیم؛ البته مال فصل 6 و 7 ریاضی نهم بود درواقع ازمون اغازین که برای اینکه این دوتا فصل به کارمون میاد همین دوتارو امتحان گرفتن و به نظرم از 10 نمره 9 بشم. چون همه سوالارو جواب دادم و مطعنم که درسته به غیر از یکی از سوالا که جواب ندادم.
خیلی عجیب گونه کلاس شیمی امروز خوب بود! دوسش داشتم :> [ بالاخره یه چیزی پیدا شد که دوسش داشتم به طورکلی شیمی دوست دارم ] + اما هنوز تو فکر اینم که ایا تغییر رشته بدم یا نه؟!
این هفته به غیر از سه شنبه خیلی سخت نبود اما کلاس فیزیک... اصلا وای! معلم رو صندلیشه از همونجا رو تخته مینویسه بلند نمیشه خودش تخته رو پاک کنه هرکی رو دلش خواست میگه بیاد تخته رو پاک کنه! توضیحاتی که هم میده همونای توی کتابه به نظرم حداقل یه کم بالاتر از کتاب هم مطلب و نکته بگه. جالب اینجاست که ایشون معلم میترا هم بوده و میترا میگه که برای فیزیکتون روش حساب نکنین خودتون برین فیلم اموزشی ببینین!!
خلاصه هفته ی دیگه بدبختیم چرا؟ چون 9 تا امتحان داریم.
تازه معلم دینی و عربی و امادگی و فکر کنم جغرافیا گفتن هر دفعه که پرسش داشته باشیم از اول کتاب میپرسم ㅠ ㅠ
+ خوابگاهمون سه تا اتاق داره هر اتاقی تقریبا 13 نفره فکرکنم اما اتاق ما استثنائاً 9 نفره همه دوازدهمین غیر از من و بچه شهری ، حالا من و بچه شهری اونجا چیکار میکنیم؟ از اونجایی که یلدا اون اتاقه و من و بچه شهری بچه های ارومی هستیم ما رو گذاشتن با دوازدهمی ها :>>>