یه سال پیش هانارو زیر پست تبریک هالووین نوشت : امیدوارم که هالووین سال دیگه یه کار انجام بدی!
الان یه سال گذشته حتی از هالووین هم رد شده من کاری نکردم هانارو! متاسفم! خوابگاه بودم و حتی یادم رفته بود که اون روز هالووینه ، اگه یادم بود حتما اونجا یه کاری میکردم.
به هر حال هالووینی که گذشت مبارک باشه :))
+ دیشب تو عروسی بیتا رو دیدم! خیلی تعجب کردم چون توقع نداشتم اونجا باشه!! از دیدنش خوشحال شدم و منو به دخترخاله هاش معرفی کرد من از آنام؟ (فکرکنم همین اسمش بود-) خوشم اومد. :>>>
تازه امروز صبح مهلا زنگ زد و هفته دیگه عروسیشه ، وای یعنی دیگه میره خونه خودش!! به نظرم خیلی خیلی زوده حتی یه چیزی بیشتر از خیلی خیلی زود ولی به هر حال این تصمیم خودشه و امیدوارم که هفته دیگه درسا سنگین نباشه تا بتونم برم :]