شب عروسی مهلا خوب بود؛
چیزی که فهمیدم اون شب یکم دردناک و اعصاب خوردکن بود،نمیدونم اینو کجا خوندم ولی میگفت : " ما سوار یه اتوبوسیم که هردفعه ادمای جدید سوار و ادمای قبلی پیاده میشن! " اره جای من و بچه شهری رو توی اون گروه کسایی گرفتن که من ازشون متنفرم و واقعا چه زود هم با هم خوب شدن اما من و بچه شهری چی؟! هنوز کاملا صمیمی نیستیم!!
نمیگم نباید با کس دیگه ای دوست میشدن میخوام اینو بگم که همیشه یه جایی یه سری ادما پشت سرت باقی می مونن. [ وقتی میگن که " جاتون تو مدرسه خالیه " حسم بهم میگه : باور نکن! دروغه ، از چهرش مشخصه!! ]
+ اما دیروز تولد بیتا تو خونشون میتونم بگم نسبتا عالی بود! :> منهای اون دو حرفی که ستایش گفت-
کلی خندیدیم. حس میکنم اگه من تنها بودم هیچ وقت نمیتونستم دخترخاله های بیتا رو به خنده بندازم ولی ستایش اینکارو کرد. دخترخاله های بیتا واقعا خیلی خوبن :)) اونا هم BL نگاه میکنن و چقدر خوشحال شدم موقعی که فهمیدم اونا هم semantic error رو دوست دارن!!
وای آنا سر صحنه ی my only 12% جیغ کشید!! چقدر اون تیکه اش که پسره به اون یکی دیگه میگفت I love your voicr , I love your smile , I love your body ... قشنگ بود ㅠ ㅠ اشککک*
_ قصد دارم نگاه کنم ولی حسم میگه بهتره الان شروعش نکنم!!
در آخر هم کلی عکس مسخره گرفتیم که هر وقت نگاه کنم خندم میگیره XD ، کادوی بیتا خیلی عجله ای شد و واقعا خوب نشد و اینو تا وقتی زندم احتمالا یادم بمونه.
امیدوارم سال دیگه کادوی بهتری بهت بدم! چیزی که واقعا دوست داشته باشی. :)
+ نمیدونم اینجا گفتم یا نه ولی موقع ازمون نمونه همونجا از دونفر متنفر شدم که الان هردوشون قبول شدن و یکیشون کلاس ما هستش :))))) و خداروشکر که هردوشون تو یه کلاس نیستن.